تبليغاتX
تنها ترین

فرمایشات بزرگان

درویش صدق علی

راه خدا شناسی

کتاب ولایت نامه

درویشی چیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 18:5  توسط مجید   | 

خاطراتی از حضرت صالح علیشاه

نوشته: درویش صدق علی

ایامی که در مشهد به تحصیل اشتغال داشتم، یک بار در خدمت دو نفر از فقرای مشهد در فصل زمستان شرفیاب شدیم. ایشان مشکلات و پرسش های فقرا را کلا در هنگام درس صالحیه یا موارد دیگر بدون آن که به زبان یا قلم آید به طور واضح و روشن بیان می فرمودند.

قبلا گفت و گویی داشتیم، یکی از همراهان اظهار می داشت که چند سالی است مشرف شدم ولی از درویشی چیزی نفهمیدم، می خواهم به عرض ایشان برسانم. دیگری در اندیشه ازدواج مجدد بود که خواست کسب اجازه کند. به حقیر نیز حالتی عطا شده بود که مرگ و زندگی و تلخ و شیرین برایم یکسان بود. شبی که از مجلس بر می گشتیم فقیری از گرفتاری خود شِکوه داشت. از این شکایتِ فقیر قدیمی شاید به حالت مباهات خندیدم، آن فقیر رنجید. از فردا این حالتم رفت، در تحیر ماندم که چگونه بود و چطور شد. تفقد فرمودند و رشته سخن را به نحو محیرالعقول به دست گرفتند تا آن که رو به یکی از همراهان کردند و فرمودند: تعدد زوجات به شرط عدالت مانعی ندارد ولی کسی قادر به عدالت نیست. ادامه کلام را به نحوی انسجام بخشیدند که گمانی برای دیگران حاصل نمی شد و فرمودند: هر فقیری اگر وضع اخلاقی حالیه خود را با قبل از تشرف بسنجد، معلوم می شود تغییراتی ایجاد شده. سپس داستان حضرت ایوب علیه السلام را بیان فرمودند و حالت تسلیم آن حضرت را تا آن که از بریدن گیسوی زنش در ازاء قرص نان سخت ناراحت شده: الهی دیگر طاقت ندارم. ندا آمد آن که تاکنون به تو صبر عطا کرده بود، ما بودیم. در حالی که رو به حقیر کردند، فرمودند: و اکنون آن صبر را گرفتیم، طاقت نداری.

وقت دیگر حالتی عطا شده بود که سخت خسته و گرفته بودم، قلبا معروض داشتم، دیگر خسته شدم. از میان جمع رو به حقیر کردند، فرمودند: خستگی بر اثر تندروی است. مرتبه ای دیگر در خوراکی حیوانی امساک می کردم. در مشهد در میان جمع رو به حقیر فرمودند که امساک از حیوانی لازم نیست، کم خوراکی کفایت می کند.

در اولین سفری که با آشفتگی و سوز درونی، حالت حیرت و سرگردانی شدیدی داشتم، پس از آن که بر روی نیمکت نشستم، بر شکستگی دل و حیرت افزوده شده و نادم از آمدن، ناگهان گوشه چشمی افکندند. آتشی که موسی علیه السلام در درخت دید در آفاق و انفس نمودار شد، به طوری که توان و طاقت لقاء الله نبود. با آتش عشق غبار حیرت و سرگردانی را به نظر کرامت سوزاندند:

قدر تو بگذشت از درک عقول                          عقل در شرح شما شد بوالفضول

(مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت 15)

زیارت جمال حضرتش برایم لذیذترین لذائذ بود و مترنم این مقال می شدم که:

ما از دوست غیر از دوست مقصدی نمی خواهیم                        حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی

دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم                           در قمار عشق ای جان کی بود پشیمانی

 

منبع:

یادنامه صالح، گردآوری و تدوین: هیات تحریریه کتابخانه صالح، انتشارات حقیقت، 1380.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 23:59  توسط مجید   | 
امشب از طرف خدای جهان شب آرزو هاست اما نمیدام چه بخواهم جز غربتش پس ای خدا مرا به خودت نزدیک کن آنقدر که میان من با تو فاصله ای نباشد هرچند میان تو با من هیچ حایل نیست .
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 22:6  توسط مجید   | 
خيلي وقت بود كه حوصله وبلاگ بازي رو نداشتم اما ياس آبي تلنگري بهم زد و نا خواسته منو دوباره ياد وبلاگم انداخت نميدونم چي بنويسم فقط يك جمله : ياس بوي مهرباني ميدهد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 20:49  توسط مجید   | 
هو ۱۲۱

خدایا میدانم که هرچقدر به درگاهت گناه بیاورم باز شرمسارم که به اندازه رحمتت نیاوردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 22:41  توسط مجید   | 

سيد شريف مرتضي، صوفيان را «شيعيان حقيقي» ناميده است وسيد حيدر آملي، از برجسته‌ترين علماي شيعه معتقد بود كه هر شيعه واقعي صوفي است و هر صوفي حقيقي شيعي است.

تشيع و تصوف، «تحقيقي اجمالي برپيدايش تصوف و ارتباط ان با تشيع»

  خبرگزاري انتخاب : *پرفسورحسين نصر

۲۱ اسفند ماه ۱۳۸۴    ساعت : ۳۷ , ۰۸
خبرگزاري انتخاب :
در اين مقاله با مسلم فرض كردن ويژگي اسلامي تشيع و تصوف سخن خود را آغاز مي‌كنيم و بر اين پايه و اساس به بحث و تأمل درباره روابط آنها مي‌پردازيم. ارتباط بين تشيع و تصوف از آن جهت پيچيده است كه در بحث از اين دو واقعيت، در هر دو مورد، يك جنبه يا يك ساحت معنوي اسلام مورد نظر ما نيست.

در بحث از ارتباط غامض و پيچيده و نسبتاً مبهم بين تشيع و تصوف، هم از حيث اصول و مبادي با واقعيت ماوراي تاريخي و هم از جنبه تاريخي آن، نبايد به انتقاد مكرر بعضي از شرق شناسان كه اصل و منشأ قرآني و اسلامي تشيع و تصوف را مورد شك و ترديد قرار مي‌دهند، توجه داشت. در حالي كه نظريه آنها بر اين فرض قبلي مبتني است كه اسلام وحي آسماني نيست و اگر هم دين باشد فقط «دين شمشير» و براي مردم ساده صحرا گرد و باديه نشين است، اين خرده گيران دروغين هرچه را كه حاكي از عرفان و جنبه باطني دين باشد، غير اسلامي مي‌گيرند و نبودن اسناد و مآخذ تاريخي در ادوار اوليه اسلام را دليلي بر مدعاي خويش مي‌پندارند. گويي شيء معدوم، في نفسه مي‌تواند چيزي را كه وجود داشته است ولي اثري از خود بجا نگذاشته تا بتوان آن را تجزيه و تحليل كرد، نقص و ابطال كند. واقعيت تشيع و تصوف به عنوان جنبه هاي اساسي وحي اسلامي آنقدر بديهي و استوار است كه هيچ گونه ادله كاذب تاريخي نمي‌تواند آنها را ناديده بگيرد. صرف وجود ميوه بر روي درخت ثابت مي‌كند كه ريشه‌هاي درخت در زميني است كه آن را تغذيه مي‌كند و ثمره معنوي فقط مي‌تواند حاصل شجري روحاني باشد كه در حقيقت وحي ريشه دارد.

انكار اين حقايق بديهي و روشن مانند اين است كه قديس بودن شخصي مانند سنت فرانسيس آسيزي(1) را بدان جهت كه اسناد و مدارك تاريخي سالهاي اوليه خلافت پاپها روشن نيست، مورد شك و ترديد قرار دهيم. وجود سنت فرانسيس در حقيقت درست عكس اين مطلب را ثابت مي‌كند، يعني اينكه حتي اگر هيچ گونه اسناد و مدارك تاريخي در دست نباشد، خلافت پاپها امري قطعي و محرز است. همين امر با اندكي تغيير و تصرف درباره تشيع و تصوف نيز صادق است.

به هر حال ما در اين مقاله با مسلم فرض كردن ويژگي اسلامي تشيع و تصوف سخن خود را آغاز مي‌كنيم و بر اين پايه و اساس به بحث و تأمل درباره روابط آنها مي‌پردازيم. ارتباط بين تشيع و تصوف از آن جهت پيچيده است كه در بحث از اين دو واقعيت، در هر دو مورد، يك جنبه يا يك ساحت معنوي اسلام مورد نظر ما نيست. اسلام هم داراي يك جنبه ظاهري و هم يك جنبه باطني است كه با تمام تقسيمات دروني خود، نمودار نظام «طولي» وحي مي‌باشد، ولي اسلام همچنين به تسنن و تشيع نيز تقسيم گرديده است كه مي‌توان گفت كه نمودار نظام «عرضي» آن است. اگر اين تنها جنبه اين ارتباط مي‌بود، كار نسبتاً ساده بود. ولي در واقع جنبه باطني اسلام كه در محيط تسنن تقريباً به طور كامل بنحوي با تصوف ارتباط دارد، تمام نظام تشيع را در هر دو جنبه باطني و حتي ظاهري آن رنگ و صبغه بخشيده است. مي‌توان گفت كه باطنيت اسلام يا عرفان، در عالم تسنن به صورت تصوف شكل گرفت، در حالي كه تمام نظام تشيع را مخصوصاً در دوره اوليه آن تحت تأثير قرار داد. از ديدگاه تسنن تصوف همانندي‌هايي با تشيع دارد . حتي جنبه‌هايي از تشيع را در خود جذب كرده است. مرجع معتبري چون ابن خلدون در اين باره مي‌نويسد: «و هم متصوفه به قطب و ابدال عقيده‌مند شدند و گويي آنها در اين عقيده از مذهب رافضيان درباره امام و نقيبان تقليد كردند و اقوال شيعيان را با عقايد خود در آميختند و در ديانت، مذاهب ايشان را اقتباس كردند و در آنها فرو رفتند، به حدي كه مستند خود را در پوشيدن خرقه‌اي قرار دادند كه علي (رض) آن را بر حسن بصري پوشانيده و وي را به حفظ كردن آن ملزم ساخته بود و اين خرقه و طريقت به عقيده آنها از حسن بصري به يك ديگر از مشايخ آنان يعني جنيد رسيده است.» از نظرگاه شيعيان، تشيع اصل و منشأ نهضتي است كه بعداً به تصوف معروف شد ولي در اينجا منظور از تشيع تعاليم باطني حضرت ختمي مرتبت است، يعني همان اسراري كه بسياري از مراجع معتبر شيعه با «تقيه» يكسان دانسته‌اند.

هر يك از اين دو نظرگاه تشيع و تصوف نمودار جنبه‌اي از يك واقعيت است كه از دو جهانبيني مختلف كه هر دو در سنت حنيف اسلام جاي دارد، بدان نگريسته شده است. اين واقعيت عبارت از تعاليم باطني اسلام يا عرفان است. اگر تصوف و تشيع را از حيث ظهور تاريخي آنها در دوره‌هاي بعد، مورد التفات قرار دهيم، در آن صورت نه تشيع و نه تسنن و نه تصوف اهل سنت هيچيك از ديگري اخذ نمي‌شود و همه آنها اعتبار و سنديت و حجيت خود را از پيغمبر اسلام (ص) و منبع وحي و مشكات نبوت دريافت مي‌كنند، ولي اگر منظور ما از تشيع، تعاليم باطني اسلام باشد، در آن صورت البته از تصوف تفكيك ناپذير است. براي مثال امامان شيعه(ع) در سير و سلوك معنوي تصوف سهم خاص و مهمي داشته‌اند، ولي اهميت ايشان از آن جهت بوده‌ است كه نماينده و ممثل تعاليم باطني اسلام بودند و نه بدان سبب كه ائمه شيعه آن طور كه شيعه بعداً قوام و تشكيل يافت، بوده‌اند. در واقع بين مورخين متأخر مسلمان و دانشمندان عصر حاضر اين تمايل غلط و نادرست وجود دارد كه تمايزات و اختلافات روشني كه فقط در دوره‌هاي بعد به وجود آمد، د مورد در قرن اول اسلام نيز معمول مي‌دارند.

درست است كه مي‌توان عنصر شيعه و حلقه دوستان علي را حتي در زمان حيات پيغمبر (ص) نيز مشاهده كرد و تشيع و تسنن در خود اصل و منشأ حيات اسلامي ريشه دارد و مشيت الهي آنها را براي هماهنگ كردن طبايع مختلف نژادي و رواني مقدر ساخته است، ولي تقسيمات و انشعاباتي كه در قرون بعد به وجود آمد، در دوره‌هاي اوليه اسلام وجود نداشت. بعضي از عناصر سني مذهب داراي تمايلات خاص شيعي بودند و شيعيان از لحاظ فكري و اجتماعي، روابط خاصي با اهل سنت و جماعت داشتند. ولي در موردي خاص، خصوصاً قبل از قرن چهارم، قضاوت درباره اينكه فلان نويسنده شيعه بوده است يا سني دشوار است، اگر چه حتي در اين دوره هم، حيات ديني در تشيع و تسنن، هر يك رنگ و صبغه‌ي خاص خود را داشته است.

در اين محيط كه جمود و تبلور و تقشر آن كمتر و انعطاف آن بيشتر بود، از نظرگاه شيعيان اركان باطني اسلام كه خاص شيعه است، ظاهراً نماينده جنبه باطني اسلام در عالم تسنن نيز بود. بهترين مظهر بارز اين امر حضرت علي‌بن ابي طالب (ع) است. تشيع ذاتاً «اسلام علي» است و حضرت علي (ع) در تشيع هم دليل و پيشواي باطني و هم پيشواي ظاهري بعد از حضرت ختمي مرتبت است. در عالم تسنن هم تقربياً تمام سلاسل تصوف به حضرت علي (ع) مي‌پيوندند و او بعد از حضرت پيغمبر خاتم (ص) عاليترين پيشواي معنوي و روحاني است . حديث مشهور انا مدينه العلم و علي بابها كه اشاره مستقيمي به اهميت حضرت علي (ع) در تعاليم باطني اسلام است، هم مورد قبول شيعيان و هم مورد قبول اهل سنت و جماعت مي‌باشد؛ ولي خلافت روحاني حضرت علي (ع) از ديدگاه صوفيه اهل سنت چيزي مخصوص و منحصر به شيعه نيست، بلكه في نفسه مستقيماً با تعاليم باطني اسلام ارتباط دارد.

مع‌هذا احترام خاصي كه شيعيان و صوفيه نسبت به حضرت علي (ع) قائل هستند، نشان مي‌دهد كه تا چه حد تشيع و تصوف با يكديگر همبستگي نزديك دارند. تصوف داراي شريعت خاصي نيست، بلكه فقط يك طريقت معنوي است كه با يكي از مذاهب شرعي چون مذهب مالكي يا شافعي بستگي دارد؛ ولي تشيع هم داراي شريعت و هم داراي طريقت است. از جنبه طريقت صرف، تشيع در بسياري از موارد با تصوف اهل سنت يكسان است و بعضي از سلاسل تصوف چون سلسله نعمت‌اللهي هم در عالم تشيع و هم در عالم تسنن وجود داشته است، ولي علاوه بر اين تشيع حتي در جنبه‌هاي ظاهري و شريعتي هم داراي بعضي از ريشه‌هاي باطني است كه آن را با تصوف بسيار نزديك مي‌كند. در واقع مي‌توان گفت كه تشيع، حتي در جنبه ظاهري و صوري آن، به مقامات عرفاني پيغمبر و ائمه اطهار (ع) توجه دارد كه غايت و كمال مطلوب حيات معنوي در تصوف نيز هستند.

ذكر چند مثال درباره ارتباط و همبستگي پيچيده و گسترده‌اي كه بين تشيع و تصوف وجود دارد، مي‌تواند بعضي از نكاتي را كه در فوق مورد بحث قرار داديم، روشن‌تر سازد. در اسلام به طور اعم و در تصوف به طور اخص، شخص كامل و واصل به حق را ولي الله مي‌نامند و اسم اين كلمه «ولايه» است. در مذهب شيعه مرتبه امامت با مقام ولايت كه صورت فارسي كلمه ولايه است ملازمت و ارتباط دارد. بنابه عقيده شيعيان، پيغمبر اسلام (ص) مانند انبياء اولوالعزم سلف، علاوه بر قدرت نبوت و رسالت به معناي آوردن شريعت الهي، داراي نيروي هدايت و ارشاد معنوي و ولايت نيز بوده است و ولايت از طريق دخترش فاطمه (س) به حضرت علي (ع) و از ايشان به ائمه اطهار (ع) انتقال يافته است. از آنچه كه امام هميشه حي و زنده است، مرتبه ولايت نيز هميشه وجود دارد و مي‌تواند مردم را به حيات معنوي دلالت و هدايت كند، بنابراين دايره ولايت كه بعد از دايره نبوت مي‌آيد، تا به امروز علي‌الدوام وجود داشته است و مؤيد و ضامن بقاي ابدي طريقت باطني در اسلام است.

همين معنا درباره ولايت نيز صدق مي‌كند، يعني آنهم مربوط به حضور يك عنصر روحاني و معنوي زنده و پايدار در اسلام است كه انسان را قادر مي‌سازد تا به حيات معنوي نائل آيد. از اين جهت بسياري از متصوفه به مرتبه ولايت و روح قدسي بعد از حكيم الترمذي توجه و عنايت خاصي به اين جنبه اساسي ولايت مبذول داشته‌اند. به طور حتم بين تشيع و تسنن درباره اينكه ولايت چيست و ولي كيست و خاتم الولايه چه كسي است اختلاف عقيده وجود دارد. ولي از طرف ديگر تشابه عقيده بين شيعيان و صوفيان در اين باره بحدي است كه بسيار شگفت انگيز است و مستقيماً از اين نتيجه مي‌شود كه هر دو به طريقي كه در فوق ذكر كرديم با جنبه باطني اسلام كه في نفسه همان ولايه يا ولايت به معناي مصطلح در منابع و مآخذ تشيع و تصوف است، ارتباط و بستگي دارد.

از زمره اعمال و افعال صوفيان، كه از لحاظ معناي رمزي و تمثيلي ارتباط نزديكي با ولايه و در اصل با ولايت تشيع دارد، عبارت از پوشيدن خرقه و انتقال آن از شيخ و مراد به مريد به عنوان رمز و تمثيل انتقال تعاليم باطني و معارف معنوي و فيض و بركت خاصي است كه با عمل تشريف به فقر و ارشاد توأم است. هر مرتبه‌اي از مراتب وجود مانند خرقه و حجابي است كه مرتبه مافوق را مستور و محجوب مي‌سازد، زيرا «فوق» از حيث تمثيل با «باطن و درون» ملازمت دارد. خرقه تصوف رمز انتقال و عبور يك قدرت معنوي است كه مريد را قادر مي‌سازد تا به وراي مرتبه شعور و حيات عادي و روزمره خويش قدم گذارد. به علت دريافت اين خرقه يا حجاب به معناي تمثيلي آن، مريد مي‌تواند حجاب دروني را كه او را از ذات الهي مستور كرده است و بين آنها حائل شده است به دور افكند. عمل پوشيدن و انتقال خرقه و معناي رمزي آن همانطور كه ابن خلدون در عبارت فوق تائيد كرده است با تشيع ارتباط نزديك دارد. طبق حديث معروف كساء پيغمبر (ص) دختر خود فاطمه را با علي و حسن و حسين (ع) فراخواند و بر آنها ردائي افكند، به نحوي كه آنها را پوشانيد. اين ردا و خرقه رمز و تمثيل انتقال ولايت كليه كليه محمديه به صورت ولايت جزئيه فاطميه به حضرت فاطمه(ع) و از ايشان به ائمه اطهار (ع) است. در يكي ديگر از احاديث معروف شيعه به تمثيل باطني خرقه اشارتي رفته است و ما آن را به علت اهميت زايدالوصف و به خاطر زيبايي آن، به طور كامل در اينجا نقل مي‌كنيم:

«از حضرت نبي (ص) روايت شده است كه فرمود كه چون در شب معراج مرا به آسمان بردند و وارد بهشت شدم، در وسط آن قصري از ياقوت احمر ديدم و جبرئيل در آن را بر من گشود و وارد قصر شدم و در آن خانه‌اي از دُرهاي سفيد ديدم و وارد خانه شدم و در وسط آن صندوقي از نور كه روي آن قفلي از نور نهاده بود ديدم. گفتم اي جبرئيل اين صندوق چيست و در درون آن چه چيز است؟ جبرئيل گفت اي حبيب خدا در آن سري از اسرار خداوند است كه آن را جز به كسي كه دوست دارد و حبيب اوست عطا نمي‌كند. به او گفتم در اين صندوق را براي من بگشا، گفت من بنده‌اي مأمور هستم، پس از پروردگار خويش بخواه براي باز كردن آن به من اجازه دهد پس از خداوند اجازه خواستم. در اين هنگام ندايي از جانب خداوند رسيد كه اي جبرئيل در صندوق را بگشاي. آن را باز كرد و در آن فقر و مرقعي ديدم. گفتم اي سرور من و اي پرودگار من، اين مرقع و اين فقر چيست؟ پس ندايي رسد كه اي محمد من از روزي كه آنها را آفريدم، براي تو و امت تو برگزيدم و آنها را جز به كسي كه حبيب من است اعطا نمي‌كنم و هيچ عزيزتر از آنها نيافريده‌ام. سپس پيغمبر فرمود: همانا خداوند فقر و مرقع را براي من اختيار كرد و آنها نزد خداوند از همه چيز عزيزترست.

چون حضرت از معراج بازگشت، به اذن خداوند و به فرمان او مرقع را بر حضرت علي (ع) پوشانيد و حضرت علي آن را مي‌پوشيد و بر آن وصله مي‌زد و مي‌گفت بر اين مرقع آنقدر وصله زدم كه از دوزنده آن شرم دارم و بعد از خود، مرقع را به پسرش حسن (ع) پوشاند و بعد از او حسين (ع) و بعد از او فرزندان او آن را مي‌پوشيدند، تا اينكه به حضرت مهدي (ع)، خاتم الولايه رسيد و الآن نزد اوست.»

ابن ابي جمهور و همچنين شارحان بعدي شيعه كه اين حديث را تفسير كرده‌اند، بر آنند كه خرقه‌اي كه صوفيان مي‌پوشند و آن را انتقال مي‌دهند، همان مرقع مذكور در حديث فوق نيست، بلكه سعي صوفيان آن است كه شرايط و احوال پوشيدن خرقه را از حضرت پيغمبر (ص) تقليد و محاكات كنند و با اين عمل به قدر وسع و طاقت خويش از اسرار الهي كه خرقه رمز و تمثيل آن است آگاهي يابند. مسأله كلي ولايت و خرقه‌اي كه رمز و تمثيل آن است مهمترين وجه مشترك بين تصوف و تشيع را كه عبارت از آن وجود معارف و تعاليم خفيه است آشكار مي‌كند. استفاده از روش تأويل يا تفسير باطني در تفهيم رموز كتاب تدويني يا قرآن كريم و همچنين كتاب تكويني يا كتاب آفاقي و اعتقاد به بطون و درجات مختلف معني در درون وحي كه در اين معرفت باطني نتيجه مي‌شود. وجود ولايت براي تشيع و تصوف يك ويژگي خاص عرفاني و باطني را تضمين مي‌كند كه عقايد و شيوه‌هاي خاص تعليم در هر دو از مظاهر آن است.

اعتقاد به وجود امام در مذهب تشيع با ولايت ارتباط نزديك دارد، زيرا امام كسي است كه داراي قدرت معنوي و مرتبه ولايت است. سهم امام در تشيع بسيار اساسي و مهم است و ما نمي‌توانيم در اينجا به جزئيات و فروع اين مسأله بپردازيم. ولي از نظر معنوي مقام و مرتبه امام به عنوان يك هادي و مرشد روحاني داراي اهميت خاص است و اين مرتبه و مقام او خيلي با مقام پير و مرشد طريقت در تصوف شباهت دارد. يك نفر شيعي هميشه آرزو مي‌كند كه با امام خود مواجه شود و او را ببيند و امام در اين مورد كسي جز دليل و راهنماي معنوي و دروني شخص نيست، به طوري كه بعضي از صوفيان شيعه درباره «امام وجود تو» (امام وجودك) صحبت كرده‌اند، قطع نظر از مقام و مرتبه شريعتي و ظاهري امام، مقام و مرتبه ولايتي و ارشادي او و اهميت او به عنوان دليل و راهنماي معنوي، به مرشد صوفيان شباهت دارد. در حقيقت همان طور كه در تصوف هر مرشدي با قطب عصر و زمان خويش در تماس است، در تشيع نيز تمام مراتب روحاني در هر عصر و زماني از لحاظ باطني با امام پيوستگي و ارتباط دارد. اعتقاد به وجود امام به عنوان قطب عالم امكان با مفهوم قطب در تصوف تقريباً يكسان است و اين امر را سيد حيدر آملي به وضوح تصريح كرده است، در آنجا كه مي‌گويد: «قطب و امام هر دو مظهر يك حقيقت و داراي يك معنا و اشاره به يك شخص است.» نظريه انسان كامل ابن عربي خيلي شبيه به نظريه شيعي قطب و امام و همانند نظريه مهدي است كه مشايخ بعدي تصوف آن را تكيمل كردند. پايه و اساس اين نظريات اصولاً يك حقيقت باطني يعني حقيقت محمديه است كه هم در تشيع و هم در تصوف وجود دارد و در اين مورد با توجه به نحوه‌ي بيان و صورت تعبير اين عقايد، ممكن است آراء و افكار تشيع در اقوال و عبارات صوفيه بعدي تأثير مستقيم داشته باشد.

عقيده ديگري كه شيعيان و صوفيه در صورتهاي مختلف در آن مشتركند، نظريه نور محمدي و سلسله ارشاد است. شيعه معتقد به وجود يك «نور ازلي» است كه از پيغمبري به پيغمبر ديگر انتقال يافته و بعد از پيغمبر اسلام (ص) به ائمه اطهار (ع) رسيده است. اين نور، انبياء و ائمه (ع) را از ارتكاب معاصي باز مي‌دارد و ايشان را از آلوده شدن به خطا و گناه حفظ مي‌كند و بر آنها معرفت اسرار الهي افاضه مي‌كند. براي كسب اين معرفت انسان بايد از طريق امام كه با اتباع و اقتفاي پيغمبر شفيع و واسطه بين خداوند و جوينده معارف الهي است، به اين نور تمسك جويد. به همين نحو در تصوف نيز براي دست يافتن به روشهايي كه به تنهايي سير و سلوك معنوي را امكان پذير مي‌سازد، انسان بايد يكي از سلاسل طريقت كه به پيغمبر اسلام مي‌پيوندد و از طريق آن فيض و بركت و عنايت شامله الهي از منبع وحي به وجود شخص سالك سريان مي‌يابد، تمسك جويد. اين سلسله مبتني بر مداومت و اتصال فيض معنوي است كه با نور محمدي در تشيع بسيار شباهت دارد. در حقيقت صوفيان متأخر از نورمحمدي صحبت داشته‌اند. در دوران اوليه اسلام، مخصوصاً در تعاليم حضرت امام جعفر صادق(ع)، نور محمدي در تشيع با سلسله طريقت به يكديگر پيوسته بود و همانند موارد ديگر اصل و منشأ آنها همان تعاليم باطني اسلام بود. بالاخره در اين مقايسه بين تشيع و تصوف بايد احوال و مقامات عرفاني را ذكر كرد، اگر ما به مطالعه و بررسي زندگي پيغمبر و ائمه اطهار (ع) مثلاً آن طور كه در كتاب بحار الانوار تأليف مجلسي آمده است بپردازيم، خواهيم ديد كه در اين تراجم و سير بيش از هر چيز به احوال و مقامات عرفاني افراد مورد نظر تأكيد شده است.

غرض و غايت حيات ديني در تشيع عبارت از تأسي به پيغمبر و ائمه اطهار (ع) و رسيدن به مقامات معنوي آنهاست، اگر چه براي اكثريت شيعيان نيل و وصول به اين غايت امكاني بيش نيست، ولي خواص شيعه هميشه نسبت به فعليت دادن و تحقق بخشيدن آن كاملاً آگاه بوده‌اند. مقامات عرفاني پيغمبر و ائمه اطهار (ع) كه به وصال و قرب و لقاي خداوند منتهي مي‌شود مقصد اعلي و غايت قصوي و منتهاي آمال زهاد شيعه بوده است و تمام نظام تشيع بر اساس آن مبتني است.

حال در تصوف هم هدف و غايت را كه عبارت از وصال و تقرب به ذات باري تعالي است، نمي‌توان جز از طريق احوال و مقامات كه مقام والائي در كتب و رسائل قديم تصوف دارد، به دست آورد. زندگي و حيات شخص صوفي هم مبتني بر سعي و كوشش براي نيل به اين احوال و مقامات است. ولي براي صوفي اين احوال و مقامات في نفسهم مطلوب نيست، بلكه او در طلب قرب و لقاي ذات كبريائي است. البته در تصوف هركس از اين احوال و مقامات آگاه است، در صورتي كه در تشيع فقط خواص نسبت به آنها آگاهي دارند و اين امر كاملاً طبيعي است، زيرا تصوف في حد ذاته به خواص تخصيص يافته است در حالي كه تشيع مربوط به همه امت، اعم از خواص يا عوام است و داراي جنبه هاي ظاهري و باطني مخصوص به خود است. ولي اهميت خاصي كه در كتب شيعه در شرح حال پيغمبر و ائمه اطهار (ع) به مقامات عرفاني داده شده است، شباهت كاملي با مقامات عرفاني صوفيه دارد، در اينجا هم تشيع و تصوف هر دو اشاره به يك حقيقت و كاشف از يك واقعيت، يعني تعايم باطني اسلام است كه احوال و مقامات عرفاني با جنبه عملي آن ارتباط دارد.

بعد از بررسي اين چند مثال درباره ارتباط و همبستگي اصولي بين تشيع و تصوف اكنون بايد ديد كه چگونه رابطه بين اين دو در تاريخ اسلام به ظهور پيوسته است.

در دوران حيات ائمه اطهار (ع) از امام اول تا هشتم، ارتباط بين تشيع و تصوف بسيار نزديك بود. نوشته‌هاي امامان شيعه، حاوي گنجينه‌هاي گرانبهايي از عرفان اسلامي است. كتاب نهج البلاغه حضرت علي (ع) كه بيش از هر كتاب ديگري مورد غفلت اسلام شناسان عصر حاضر قرار گرفته است، كتاب زيباي صحيفه سجاديه‌ي امام چهارم حضرت زين العابدين (ع) كه «زبور آل محمد» نام گرفته است و كتاب اصول الكافي كليني كه شامل اقوال و كلمات قصور ائمه معصومين (ع) است، شرح و تفسير كاملي از عرفان اسلامي را دربر دارد، و در حقيقت پايه و اساس بسياري از شروح و تفاسير عرفاني در دوره‌هاي بعد بوده است. اگر چه همان طور كه ماسينيون نشان داده است اصطلاحات و واژه‌هاي عرفاني آنها از هر حيث، مانند آثار اوليه صوفيه يكسان نيست ولي تعاليم و تعابير و تأويلات باطني كه در آنها وجود دارد، اساساً همان است كه در رسائل قديم صوفيه يافت مي‌شود.

در زمان حيات امامان شيعه تماس بسيار نزديكي بين ايشان و برخي از اكابر مشايخ صوفيه دوران اول وجود داشت. حسن بصري و اويس قرني از مريدان حضرت علي (ع) بودند. ابراهيم ادهم، بشر حافي و بايزيد بسطامي با حلقه معنوي حضرت امام جعفر صادق (ع) اتصال داشتند و معروف كرخي از اصحاب نزديك حضرت امام رضا (ع) بود. بعلاوه صوفيان اوليه قبل از اينكه «صوفي» نام گيرند به «زهاد» مشهور بودند و بسياري از آنها با امامان شيعه اراتباط داشتند و در زندگي زاهدانه خويش از ايشان پيروي مي‌كردند. در كوفه كساني مثل كميل، ميثم تمار، رشيد هجري كه همه آنها از صوفيان و زهاد صدر اول بوده‌اند، از ملازمان و متابعان ائمه معصومين (ع) به شمار مي‌رفتند. قبل از ايشان «اصحاب صفه» مانند سلمان، ابوذر و عمار ياسر نيز در زمره اقطاب اوليه تصوف و هم از اولين اعضاي جامعه شيعه بوده‌اند. فقط بعد از امام هشتم علي بن موسي الرضا (ع) بود كه ائمه شيعه، ارتباط خود را با صوفيه علناً آشكار نكردند، ولي آن طور كه بعضي از خرده گيران ظاهربين شيعه ادعا كرده‌اند، اين ائمه مخالف تصوف و عرفان نبوده‌اند، بلكه به علت شرايط خاصي كه در آن زمان حكمفرما بود، در اين مورد سكوت اختيار كردند. بنابراين حضرت امام رضا (ع) ظاهرا آخرين حلقه آشكار و صريح بين تصوف و ائمه شيعه بوده است و در حقيقت تا به امروز هم به عنوان «امام ارشاد» معروف است.

بعد از امامان شيعه، تشيع و تصوف از يكديگر متمايز گرديد و تا حدي از يكديگر جدا شد. در اين دوره بر خلاف دوران حيات ائمه (ع)، تشيع زندگي سياسي فعال تري را آغاز كرد. در حالي كه اكثر متصوفه، لااقل در قرون سوم و چهارم هجري از شركت در امور سياسي اجتناب مي‌ورزيدند و از كليه مظاهر دنيوي تبري مي‌جستند، مع‌هذا بعضي از صوفيان مانند حلاج به طور قطع شيعي و يا داراي تمايلات شيعي بودند و روابط خاصي بين تصوف و تشيع خاصه شيعه اسماعيلي وجود داشت، به طوري كه در رسائل اخوان الصفا، كه اگر قطعاً از اسماعيليان نباشد، به طور حتم از يك زمينه شيعي است و بعداً ارتباط نزديكي با شيعه اسماعيلي پيدا مي‌كند، اشارات واضح و صريحي به تصوف شده است. شيعه دوازده امامي هم همبستگيها و پيوندهايي با تصوف از خود نشان داد. ابن بابويه، عالم و محدث معروف شيعه حلقه ذكر صوفيان را توصيف كرده است و سيد شريف مرتضي، صوفيان را «شيعيان حقيقي» ناميده است. اصناف و فتوات مختلف همچنين رابطه و پيوندي بين تشيع و تصوف به وجود آوردند، زيرا از يك طرف در محيط شيعه كه ارادت خاصي به حضرت علي(ع) داشت، نشأت يافتند و از طرف ديگر بسياري از آنها به سلسله‌هاي تصوف پيوستند و به صورت اصناف از شعب و فرع آن درآمدند.

بعد از حمله مغول تشيع و تصوف بار ديگر از جهات بسيار به هم نزديك شد، بعضي از اسماعيليان كه قدرت آنها به وسيله مغولان نابود شده بود، انجمنهاي سري تشكيل دادند و بعداً به صورت سلاسل تصوف و يا به صورت شعبه‌هاي نو در سلاسل موجود ظاهر شدند. در شيعه دوازده امامي هم از قرن هفتم تا دهم هجري، تصوف در محافل رسمي رشد و تكامل يافت.

در اين دوره بود كه براي اولين بار به بعضي از علما و فقهاي شيعه القاب و عناويني چون صوفي، يا متأله دادند و بعضي از ايشان بسياري از آثار و نوشته‌هاي خود را به شرح عقايد صوفيه اختصاص دادند. كما‌الدين ميثم بحراني در قرن هفتم هجري شرحي بر نهج البلاغه نوشت و معاني و رموز عرفاني آن را بيان كرد. رضي‌الدين علي بن طاووس، عضو خانواده‌‌اي معروف از دانشمندان شيعه كه خود از علماي مبرز آن به شمار مي‌رود، ادعيه‌اي كه داراي مضمامين دقيق و اشارات و لطايف رقيق عرفاني است، نوشت. علامه حلي، شاگرد خواجه نصيرالدين طوسي و شخصي كه اهميت زيادي در ترويج و اشاعه مذهب تشيع در ايران داشت، داراي آثار متعددي است كه واجد خصوصيت عرفاني است. اندكي بعد از علامه حلي، سيد حيدر آملي، از برجسته‌ترين علماي شيعه آن عصر، صوفي نيز بود و از مكتب عرفان ابن عربي پيروي مي‌كرد. كتاب جامع الاسرار او نماينده اوج تفكر عرفان شيعي است و در آن شايد بيش از هر اثر ديگر ارتباط مابعدالطبيعي و وجودي بين تشيع و تصوف مورد بحث قرار گرفته است. آملي معتقد بود كه هر شيعه واقعي صوفي است و هر صوفي حقيقي شيعي است.

گرايش به تقريب بين تصوف و مراكز علمي تشيع در قرن نهم در اشخاصي چون حافظ رجب برسي مؤلف كتاب عرفاني مشارق الانوار و ابن ابي جمهور كه كتاب المجلي او از شاهكارهاي ادبيات جديد عرفاني شيعه است و كمال‌الدين حسين بن علي ملقب به واعظ كاشفي ديده مي‌شود. واعظ كاشفي گرچه سني و صوفي نقشبندي بود، مؤلف آثار و كتبي درباره معارف شيعه است كه در بين شيعيان بسيار مشهور شد، مخصوصاً كتاب روضه الشهداي او كه كلمه روضه و روضه‌خواني كه در بين شيعيان متداول است از نام اين كتاب گرفته شده است. تمام اين اشخاص در آماده كردن زمينه فكري براي نهضت علمي دوران صفوي كه مبتني بر تشيع و تصوف بود، سهم بسزايي داشتند. آنچه كه در اين دوره اهميت خاص دارد گسترش آثار و افكار ابن عربي در ايران مخصوصاً در حوزه‌هاي علمي شيعه است. اين نكته محقق گرديده است كه ابن عربي از نقطه نظر مذهب، سني و پيرو مكتب ظاهري بوده است، ولي همچنين معروف است كه او رساله‌اي در مناقب دوازده امام شيعه نوشت كه در بين شيعيان هميشه مشهور بوده است. هميشه يك نوع جذب و كشش دروني بين نوشته‌هاي ابن عربي و تشيع وجود داشته كه امتزاج و تلفيق آراء او را با عرفان شيعي سهل و آسان كرده است. صوفيان شيعي چون سعدالدين حمويه، عبدالرزاق كاشاني، ابن تركه، سيد حيدر آملي، ابن ابي جمهوري و بسياري از عرفاي شيعي مذهب اين دوره و همچنين فلاسفه و حكماي متأله كه مكتب ملاصدرا نمودار اوج تفكر آنهاست، تحت تأثير كامل افكار و تعاليم ابن‌عربي قرار گرفتند.

از قرن هفتم تا دهم هجري، نهضت ديني كه هم با تصوف و هم با تشيع ارتباط داشت به وجود آمد. نهضتهاي افراطي حروفيها و مشعشعه مستقيماً در محيطي شيعي و صوفي نضج يافت. مهمترين اين نهضتها به طور كلي آن دسته از سلاسل تصوف بود كه در اين زمان در ايران گسترش يافت و در آماده كردن زمينه براي نهضت شيعي صوفيان مؤثر بود.

در مسئله ارتباط بين تشيع و تصوف دو سلسله نعمت اللهي و نوربخشي حائز اهميت خاص هستند. شاه نعمت الله اصلاً از اهالي حلب بود و گرچه سيد و از اخلاف پيغمبر بود، ولي از حيث شريعت ظاهراً از يكي از مذاهب اهل سنت و جماعت پيروي مي‌كرد. ولي سلسله نعمت اللهي كه قبل از شاه نعمت الله با سلسله شاذليه پيوستگي نزديك داشت، به صورت يكل از سلسله هاي خاص شيعه درآمد و تا به امروز يكي از گسترده ترين سلاسل تصوف در عالم شيعه است. مطالعه و بررسي تعاليم و روشهاي اين سلسله كه داراي نظم و ترتيب خاص و روشي بسيار شبيه به سلسله هاي تصوف در عالم تسنن است، نمونه بارز و روشنگري است از سلسله زنده تصوف كه كاملا شيعي است و در جو و محيط شيعه ارشاد و دستگيري مي‌كند.

سلسله نوربخشي كه به وسيله محمدبن عبدالله ملقب به نوربخش، يكي از ايرانيان اهل قهستان بنيان شد، از آن جهت شايان توجه است كه مؤسس آن در صدد بود تا باشخص خود پلي بين تسنن و تشيع ايجاد كند و نيز به نهضت خود صبغه مهدويت داد. اشاعه و گسترش سلسله او و نفوذ شخصيت و قدرت معنوي او در جلب احترام مردم نسبت به حضرت علي (ع) و خاندان او مؤثر افتاد. او صريحاً اعتراف مي‌كرد كه نهضت او تلفيق و امتزاجي از تشيع و تصوف است. گسترش آراء و افكار او يكي از عواملي بود كه اين تركيب تشيع و نهضتهاي صوفيه را كه به تسلط صفويه بر ايران منتهي شد، به وجود آورد.

پيدايش دودمان صفوي از هسته سلسله تصوف شيخ صفي الدين اردبيلي چنان مشهور است كه حاجت به تكرار آن نيست. ولي كافي است بگوييم كه اين نهضت سياسي كه حكومت ايراني نويني را پي‌ريزي كرد از حيث اصل و منشأ صوفي و از حيث مذهب و اعتقاد شيعي بود. و درنتيجه تشيع را مذهب رسمي ايران قرار داد و در عين حال از هر جهت به گسترش و اشاعه عقايد صوفيه كمك كرد. بنابراين شگفت آور نيست كه در اين دوره تجديد حياتي در فرهنگ و معارف شيعه كه عرفان شيعي سهم مهمي در آن داشت، به وجود آمد.

اسامي ميرداماد، ميرفندرسكي، صدرالدين شيرازي مشهور به ملاصدرا، ملامحسن فيض كاشاني، عبدالرزاق لاهيجي، قاضي سعيد قمي و بسياري از عرفاي ديگر اين دوره، شايد بيش از عرفان، به فصل حكمت و فلسفه دوران صفوي ارتباط داشته باشد. ولي از آنجا كه تمام اين افراد شيعه بودند و در عين حال كاملاً از افكار عرفاني بهره‌ور شده بودند، آنها نمودار جنبه ديگري از ارتباط و همبستگي بين تشيع و تصوف مي‌باشند. برخي از علماي برجسته شيعه در اين عصر، چون بهاءالدين عاملي معروف به شيخ بهائي و محمد تقي مجلسي و همچنين مشايخ سلسله‌هاي متشكل تصوف مانند سلسله‌هاي مذهبي، نعمت اللهي و صفوي، صوفيان پرهيزكار بودند. ولي عجيب آنكه در طي سلطنت همين دودمان كه داراي اصل و ريشه صوفي بود واكنش و عكس العمل شديدي برعليه سلسله‌هاي تصوف آغاز شد. يكي از عوامل اين واكنش آن بود كه بسياري از عناصر بيگانه براي وصول به اغراض و مقاصد دنيوي خود به تصوف پيوسته بودند و همچنين بدين علت كه بعضي از سلسله‌ها در بجا آوردن فرايض شرعي سستي و اهمال ورزيدند. در نتيجه بعضي از علماي دين، رسائلي مانند رساله الفوائد في الدينيه علي الحكماء و الصوفيه تأليف محمد طاهر قمي در رد بر صوفيه نوشتند. حتي ملامحمدباقر مجلسي عالم معروف و محدث معروف شيعه كه همان طور كه كتاب زادالعماد او گواهي مي‌دهد كاملاً مخالف تصوف نبود، در اين شرايط مجبور شد تا تصوف پدر خويش را انكار كند و علناً به مخالفت با صوفيه برخيزد. در چنين محيطي تصوف در اواخر دوران سلطنت صفويه با مشكلات بسيار مواجه شد و حتي حكماي حوزه ملاصدرا در اين دوره با مخالفت شديد بعضي از علما روبرو شدند. در نتيجه اين وضع بود كه مراكز ديني تصوف، از اين پس نام خود را به «عرفان» عوض كرد تا امروز هم در حوزه‌هاي علمي و رسمي شيعه و مدارس ديني انسان مي‌تواند علناً به تعليم و تعلم عرفان بپردازد، ولي تعليم و تعلم تصوف هرگز ميسر نيست چون نام تصوف غالباً با نام درويشهاي سست و بي‌بند و باري كه اوامر و نواهي شريعت را فراموش كرده‌اند و آنها را قلندر مآب مي‌نامند، توأم است.

در دوره بعد از هجوم افاغنه و تأسيس مجدد يك حكومت مقتدر به وسيله نادر شاه افشار، تصوف در مراكز شيعه ايران رو به خاموشي و افول گراييد، ولي در محيط شيعه هند، رونق گرفت. در قرن دوازدهم معصوم عليشاه و شاه طاهر دكني از سلسله نعمت اللهي براي احياي تصوف از سرزمين دكن به ايران فرستاده شدند. گرچه بعضي از مريدان ايشان چون نور عليشاه و مظفر عليشاه به شهادت رسيدند ولي كار تصوف، علي الخصوص د دوره سلطنت فتحعليشاه قاجار رونق گرفت و محمد شاه و صدراعظم او حاجي ميرزا آغاسي خود به تصوف گراييدند. از اين به بعد سلسله‌هاي مختلف تصوف مخصوصاً شعب متعدد سلسله نعمت اللهي و همچنين ذهبي و خاكسار در ايران شيعي شكوفان شدند و تا امروز نيز به حيات خود ادامه مي‌دهند.

همچنين در دوره قاجار، تعاليم عرفاني ابن عربي و صدرالدين شيرازي به وسيله كساني چون حاجي ملاهادي سبزواري و آقا محمد رضا قمشه اي احيا شد. مكتبي كه اين دانشمندان احيا كردند تا زمان حال ادامه و رونق دارد.

در ايران شيعي امروز مي‌توان سه گروه مختلف عرفا و صوفيه را متمايز ساخت. اول آنهايي كه به سلسله‌هاي متشكل تصوف مانند سلسله نعمت اللهي و يا ذهبي بستگي دارند و از طريقي كه خيلي شبيه به طرق تصوف در عالم تسنن است پيروي مي‌كنند. دوم آنهايي كه همچنين داراي شيخ و مرشد بوده‌اند و رسماً تشرف به فقر حاصل كرده‌اند، ولي داراي سلسله رسمي و متشكلي نيستند و داراي مركز مقرر و ثابت يا خانقاه نمي‌باشند و بالاخره كساني كه به طور قطع الهامات غيبيه و اسرار خفيه دريافت كرده‌اند و ارباب كشف و مشاهده هستند و واجد احوال و مقامات معنوي مي‌باشند، ولي داراي پير و مرشد انساني نبوده‌اند. از گروه بعضي اويسي هستند و برخي ديگر به طريقت حضرت خضر (ع) تعلق دارند و بسياري از آنها به درك فيض معنوي امام كه دليل و هادي معنوي باطني است، نائل شده‌اند. صرف جنبه‌هاي ظاهري تر دين، اين امكان سوم را متداول تر از جهان تسنن كرده است. در حقيقت، بعضي از حكما و عرفاي بزرگ كه چنانكه آثرشان گواهي مي‌دهد به طور قطع به مرتبه كشف و شهود رسيده‌اند، اين گروه اخير شايد به گروه دوم تعلق دارند زيرا ظاهراً تشخيص سلسله آنها دشوار است.

بنابراين تشيع و تصوف داراي اصل و منشأ مشتركي هستند، از اين حيث كه هر دو با ساحت معنوي وحي اسلامي ارتباط دارند و در تاريخ اوليه خود از منابع واحدي الهام گرفته‌اند. در دوره‌هاي بعد آنها تأثير متقابل بر يكديگر داشته و از جهات و طرق بيشمار از يكديگر متأثر شده‌اند. در حقيقت اين تجليات تاريخي مظاهر و شئون يك حقيقت اصلي يعني حقيقت ابدي اسلام در اعصار و قرون مختلف بوده است كه به شكل عرفان كه از مميزات جنبه باطني اسلام است در هر دو قسمت است، اسلامي هم شيعه و هم سني، ظهور و تجلي كرده است.
پانوشت‌:
1- St. Francis of Assisi
................................................................................................................................
منبع: باشگاه انديشه برگرفته از كتاب حكمت و هنر معنوي، نشر گروس، چاپ اول، 1375

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 0:42  توسط مجید   | 
کالبدشکافی تخریب حسینیه دراویش گنابادی

  خبرگزاري انتخاب : *عبدالله شهبازی

۲۰ فروردین ماه ۱۳۸۵    ساعت : ۴۵ , ۰۲
خبرگزاري انتخاب :
از زمان وقوع درگیری قم و تخریب حسینیه دراویش گنابادی (24 بهمن 1384) به این حادثه به دیده بدبینی ‌نگریستم. شم سیاسی و تجربه تاریخی به من می‌گفت که در اوضاع حساس کنونی منطقه و تهدیدات علیه ایران این بلوا نمی‌تواند طبیعی باشد. ولی چند و چون ماجرا برایم روشن نبود. نمی‌دانستم این فتنه را که برافروخته و تحریکات از جانب که سازماندهی شده است: دراویش گنابادی، مقامات امنیتی قم یا محافل افراطی؟ در روزهای اخیر فرصتی پیش آمد تا با دو تن از مطلعین ساکن قم مصاحبه کنم و ابعاد حادثه را بسنجم. منابع اصلی یادداشت حاضر گفتگوی من با این دو تن است: یکی از فضلا و مجتهدان جوان و مورد وثوق است و دیگری از بنیانگذاران و گردانندگان هیئت فاطمیون قم که در ماجرا دخیل بود. سرانجام، گزارشی از نتیجه بررسی کمیته تفحص در پیرامون حادثه قم دیدم. در این گزارش آمده است:

«کمیته بررسی کننده ماجرای تخریب حسینیه دراویش گنابادی در قم حمله به این حسینیه را کاری اشتباه و ناشی از ارائه اطلاعات غلط به مسئولان، علما و مراجع تقلید دانست... کمیته... در گزارشی به مسئولان اعلام کرد که دراویش گنابادی یکی از فرق همراه با اسلام و تشیع و انقلاب بوده و از جانب آنان هیچ خطری متوجه جامعه شیعی نیست. بر اساس این گزارش، بزرگنمایی خطر این گروه باعث تحریک گروه‌هایی از مردم و برخی از علما و مسئولان شد که این امر ماجرای تخریب حسینیه آنان در قم را به همراه داشت... کمیته بررسی کننده این ماجرا- که در آن افرادی از وزارت اطلاعات، وزارت کشور، نیروی انتظامی و نیروی مقاومت بسیج حضور داشتند- اعلام کرد که اختلاف بر سر مالکیت حسینیه دراویش گنابادی قم یک امر کوچک شهری بود و می‌توانست به‌وسیله شهرداری و اوقاف و مالک آن (شریعت) حل‌و‌فصل شود ولی با دخالت برخی نهادها و افراد غیرمسئول در این ماجرا یک پدیده محلی به یک ماجرای امنیتی و ملّی تبدیل شد که قطعاً کاری ناشایست بود. این امر پس از ماجرای اهانت به ساحت حضرت رسول (ص) در اروپا و انسجامی که در اعتراض به این امر در جهان اسلام ایجاد شد یک امر تفرقه‌افکنانه محسوب می‌شود و این در حالی است که ایجاد جنگ و تفرقه مذهبی در دستور کار دشمنان اسلام قرار دارد...»

گزارش فوق مؤید فرضیات اوّلیه و نتایج بررسی من بود. در نتیجه مصمم شدم که دیدگاه خود را منتشر کنم. روشن است که تعلقی به دراویش ندارم که به‌عکس در مقالات و مصاحبه‌های خود از نقش کانون‌های استعماری در تقویت یا ایجاد برخی از فرقه‌های دراویش، مانند بکتاشیان، گفته ‎ام. بهرروی، نتیجه بررسی من به شرح زیر است:

در ماجرای تخریب حسینیه دراویش گنابادی در قم سه نیرو مؤثر بودند: هیئت فاطمیون قم، یکی از دستگاه‌های امنیتی کشور در استان قم، دراویش طریقت گنابادی.

مقتدای معنوی هیئت فاطمیون حجت‌الاسلام و المسلمین شیخ مرتضی آقا تهرانی، از فضلای میان‌سال حوزه علمیه قم، است که در ماه‌های اخیر، پس از صعود دولت دکتر احمدی‌نژاد، شهرت یافته است. او در انتخابات اخیر سفرهایی به برخی نقاط کشور کرد و کوشید تا نظر علما را به سود ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد جلب کند. آقای تهرانی اخیراً به عنوان معلم اخلاق دولت دکتر احمدی‌نژاد شهرت یافت و تصاویر وی در جلسات هیئت دولت را خبرگزاری‌ها پخش کردند. همین پیشینه کافی بود تا آقای تهرانی را به آماج برخی انتقام‌جویی‌ها و دسیسه‌های پیچیده بدل کند. پیوند هیئت فاطمیون با آقای تهرانی از یکسو و پیوند تهرانی با احمدی‌نژاد به‌گونه‌ای است که هر گونه عملکرد سوء و حرکت افراطی از سوی هیئت فاطمیون را به سادگی می‌توان به آقای تهرانی و از این طریق به دولت احمدی‌نژاد نسبت داد و چنین القاء کرد که حامیان معنوی و روحانی دکتر احمدی‌نژاد گروهی از روحانیون قشری و افراطی هستند که با به قدرت رسیدن دولت جدید فضا را برای یکه‌تازی و افراطی‌گری مساعد یافته‌اند و مانع و رادعی نمی‌شناسند.

هیئت فاطمیون قم از سال‌ها پیش در جستجوی مکانی برای انجام فعالیت‌های مذهبی- هیئتی خود بود ولی به دلیل عدم تمکن مالی موفق نمی‌شد. رئیس هیئت، که از مداحان معروف کشور به شمار می‌رود، به شدت از عدم امکان مالی هیئت و نداشتن مکانی مناسب دلگیر بود.

از سوی دیگر، آقای سید احمد شریعت، شیخ سلسله گنابادی، و برادر وی، دکتر سید حسن شریعت، از مدتی پیش قصد داشتند در جوار ساختمان مطب دکتر شریعت و خانه مسکونی سید احمد شریعت در نبش خیابان ارم (بهترین نقطه قم) حسینیه‌ای احداث کنند. آنان ابتدا به‌طور علنی ساخت و ساز را شروع کردند ولی یکی از دستگاه‌های امنیتی استان از ادامه کار جلوگیری کرد. در نتیجه، مخفیانه ساخت و ساز را ادامه دادند و از طریق ساختمان شریعت و کوچه پشت احداث بنا را به پایان بردند. دستگاه امنیتی فوق، به‌رغم اطلاع، از عملیات ساخت جلوگیری نکرد و اجازه داد که بنای حسینیه، با صرف صدها میلیون تومان، به اتمام رسد. پس از اتمام و افتتاح ساختمان فوق، دستگاه امنیتی به آقای سید احمد شریعت مراجعه کرد و خواستار تعطیل آن شد. شریعت گفت که حسینیه موقوفه است. پاسخ داده شد که اگر موقوفه است باید اداره اوقاف درباره صلاحیت متولی نظر دهد. این خواست بهانه‌جویی و برخلاف عرف است زیرا بسیاری از مراجع و علما، که نمی‌خواهند موقوفات مربوط به آنان زیر نظر اداره اوقاف باشد، موقوفات را به‌نام خود ثبت می‌کنند. این‌گونه املاک از نظر ثبتی شخصی است ولی از نظر شرعی موقوفه به‌شمار می‌رود. بهرروی، کمی بعد دستگاه امنیتی اعلام کرد که متولی حسینیه از نظر اداره اوقاف صلاحیت ندارد و باید ساختمان را به اوقاف تحویل دهد. این در حالی است که آقایان شریعت در قم به تدین شهرت دارند و پسر دکتر شریعت، به‌نام محمد شریعت، شهید انقلاب یا جنگ تحمیلی است و کوچه‌ای در محله صفائیه (منشعب از کوچه بیگدلی) به‌نام اوست. به‌علاوه، دراویش سلسله گنابادی در میان طریقت‌های مختلف صوفیه معتدل‌ترین ایشان به‌شمار می‌روند؛ برخلاف برخی از فرقه‌های صوفیه در موضع عناد با جمهوری اسلامی ایران قرار ندارند، از نظر شرعی قطعاً مسلمان شیعه محسوب می‌شوند، و به تبع آن اموال و موقوفات‌شان محترم است و کسی حق تعرض به آن را ندارد. دراویش گنابادی نه تنها به تقلید از مجتهد جامع‌الشرایط باور دارند، و بنا به ادعای خود ایشان بعضاً مقلد آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای می‌باشند، بلکه حتی به احداث مکانی به‌نام «خانقاه» اعتقاد ندارند و مسجد را محل عبادت می‌دانند. در وبگاه این طریقت چنین می‌خوانیم:

«این سلسله چون در ظاهر و وظایف شرعیه هیچگونه اختلافی در اعمال و اعتقادات با علمای اعلام و شیعه حقه اثنی‌عشریه ندارند به حسب ظاهر و لباس و محل عبادت که مسجد است تمایزی نداشته و حتی محل خاصی به‌نام خانقاه را که موجب دوئیت و تشتت گردد معتقد نیستند چه بزرگ‌ترین علت ضعف و انحطاط اسلام را همین ایجاد فرق مختلف اسلام می‌دانند... (سید هبت الله جذبی اصفهانی، خلاصه اصول تعلیمات و رویه سلسله نعمت‌اللهی سلطانعلیشاهی گنابادی)».

دستگاه امنیتی حسینیه شریعت را تعطیل و مهروموم کرد و سپس مسئول دستگاه فوق، که از وضع مالی هیئت فاطمیون و علاقه و تلاش رئیس آن برای داشتن مکان آبرومندی مطلع بود، به وی پیشنهاد کرد که می‌تواند حسینیه آماده و مجهزی را در اختیار هیئت قرار دهد؛ حسینیه‌ای که به‌قول مسئول فوق در دست «معاندین نظام» است و نظر مسئولین نظام و مراجع عظام بر خلع‌ید از آنان است. در این زمان حجت‌الاسلام و المسلمین تهرانی در سفر آمریکا بود. دستگاه امنیتی از حسینیه رفع پلمب کرد و در روز عید غدیر خم (28 دی 1384) مراسم افتتاح حسینیه با حضور اعضای هیئت فاطمیون و مسئولین استان در محل فوق برگزار شد. رئیس هیئت می‌گوید که در تماس تلفنی با آقای تهرانی ایشان تنها اجازه داد که اعضای هیئت در مراسم افتتاح حسینیه شرکت کنند نه بیش‌تر و هیئت قصد تصرف و استقرار در حسینیه را نداشت. از عید غدیر حسینیه در اختیار هیئت فاطمیون قرار گرفت.

اندکی بعد آقای تهرانی از آمریکا بازگشت و با مسئول دستگاه امنیتی ملاقات کرد. آقای تهرانی از مقام امنیتی پرسید که چه مدارک کتبی دال بر نظر موافق مسئولین نظام با تصرف حسینیه شریعت در اختیار دارد. مسئول فوق گفت که مدرکی در اختیار ندارد. آقای تهرانی پس از احراز عدم وجود مجوز شرعی و قانونی گفت: «به چه دلیل اموال مسلمین را مصادره می‌کنید، مال مسلم محترم است.» در پی این ملاقات آقای تهرانی دستور خروج هیئت از حسینیه را صادر کرد و در 5 بهمن 1384 هیئت مکان فوق را تخلیه نمود.

آقای.... (از بنیانگذاران و گردانندگان هیئت فاطمیون) در گفتگو با من دیدگاه آقای تهرانی را چنین بیان کرد:

«حاج آقا تهرانی جریان ملاقات با... [مسئول امنیتی] را برایم گفت. حجت شرعی می‌خواهد. [مسئول امنیتی] می‌گوید که نظر دستگاه متبوعش است. حاج آقا می‌گوید: «نظر دستگاه متبوع وی برای ما حجت شرعی ایجاد نمی‌کند.» [مسئول امنیتی] می‌گوید: [نظر مراجع درباره تخریب حسینیه] در روزنامه‌ها هست. حاج آقا می‌گوید: «روزنامه‌ها برای ما حجت نمی‌شود. از اوّل هم بچه‌ها اشتباه کردند.» (آن موقع [زمان اشغال] حاج آقا نبودند، در آمریکا بودند.) بعد حاج آقا فرمودند که اینجا را خالی کنید.

با حاج آقا که صحبت کردم، حاج آقا فرمودند که من اصلاً نظرم این نبوده که بروند تو. قبل از تلفن به حاج آقا [در آمریکا]، آقای... [رئیس هیئت] با من تلفنی صحبت کرد که اینجور و آنجور. من گفتم: فکر نمی‌کنم حاج آقا راضی بشوند. می‌شود مثل جریان حسینیه شیرازی [حسینیه آیت‌الله سید محمد شیرازی] و اصلاً درست نیست برای هیئت. من گفتم که از حاج آقا تهرانی بپرس. من چهار روز قبل پیش حاج آقا [تهرانی] بودم، حاج آقا گفت: دیدی چی پشت سر من می‌گویند؟ گفتم: چی می‌گویند؟ گفتند: می‌گویند از اوّل هم شما گفتید بروند آنجا [حسینیه را اشغال کنند.] در حالی‌که نظر من این نبوده. گفتم: حاج آقا متأسفانه می‌سازند. خود حاج آقا گفت که من اصلاً نگفتم بروند.

این‌ها می‌خواهند توپ ببندند در زمین ما، والا پیشنهاد اصلی از طرف خود آقای... [مسئول دستگاه امنیتی] بوده.»

با خروج هیئت فاطمیون، دراویش در حسینیه مستقر شدند و به اموال باقیمانده از هیئت مطلقاً تعرض نکردند. پس از استقرار دراویش، دستگاه امنیتی اعلام کرد که باید مکان را تخلیه کنند. دراویش گنابادی از سراسر ایران، به‌ویژه از کردستان و لرستان، برای حمایت از حسینیه وارد قم شدند و به مدت سه روز در خیابان ارم و کوچه منتهی به حسینیه تحصن کردند. دستگاه امنیتی اعلام کرد که تحصن دراویش مخل نظم عمومی است و حاضر است با اتوبوس آن‌ها را به خارج از شهر قم هدایت کند. دراویش نپذیرفتند. در نتیجه گروهی به‌نام «مردم» علیه آن‌ها وارد عمل شدند. دراویش بر روی پشت‌بام‌های منتهی به حسینیه مستقر شدند و با چوب و سنگ مقابله کردند. نیروی انتظامی نیز وارد عمل شد. تا ساعت 9:30 بعد از ظهر خیابان ارم مملو از جمعیتی کثیر بود که بیش‌تر آن‌ها برای تماشا گرد آمده بودند. در این حادثه حدود 1200 الی 2000 نفر از دراویش دستگیر و زندانی و حدود 300 نفر زخمی شدند.

فردای آن روز ساختمان حسینیه و ساختمان مسکونی آقای شریعت و مطب دکتر شریعت با لودر تخریب شد، استاندار قم ماجرا را به عنوان توطئه صوفیه مطرح کرد و نمایشگاهی برگزار شد که در آن عملیات غیراخلاقی برخی از گروه‌ها و فرقه‌های دراویش به گنابادی‌ها نسبت داده می‌شد. منابعی که با آنان مصاحبه کردم، هر دو، انتساب برخی مفاسد نسبت داده شده به حسینیه و دراویش گنابادی را، که در رسانه‌ها انعکاس یافت، به‌کلی منکر بوده و آن‌ها را جعلیات مضحکی دانستند که مورد تمسخر مردم قم قرار گرفته است.

به این ترتیب، در پی این شعبده، سلسله دراویش گنابادی که، چنان‌که گفتم، در میان فرقه‌های موجود دراویش معتدل‌ترین آنان به‌شمار می‌رفت و دارای پیروان کثیری در سراسر کشور، از جمله در لرستان و کردستان، است عملاً به یک معضل مهم امنیتی بدل شد؛ و در پیامد آن از یکسو دولت دکتر احمدی‌نژاد به سرکوب فرقه‌های دینی بی‌آزار متهم شد و از سوی دیگر موج تبلیغاتی گسترده‌ای علیه جمهوری اسلامی به راه افتاد.

یکی از منابع من، که از فضلا و مجتهدان مورد وثوق قم است، گفت:

«بسیاری از مردم قم تا پیش از این درگیری اصولاً از وجود دراویش گنابادی در شهر قم مطلع نبودند. این حادثه علاوه بر بزرگنمایی طریقت فوق و ایجاد مظلومیت شدید برای آن کاهش شدید محبوبیت دولت احمدی‌نژاد را در شهر قم سبب شد. مردم می‌پرسند: چگونه است که یهودیان و مسیحیان می‌توانند در ایران دارای ملک و عبادتگاه باشند و دولت از حقوق آن‌ها حمایت می‌کند ولی به‌ناگاه گروهی از دراویش معتدل مسلمان و شیعه، که تاکنون برکنار از مسائل سیاسی بودند، به عنوان نیروی معاند معرفی می‌شوند و حق داشتن عبادتگاه و حتی وقف کردن اموال شخصی از ایشان سلب می‌شود؟»

تشکیل کمیته تحقیق و گزارش صریح و منصفانه آن دال بر محکومیت اقدام جاهلانه، و به گمان من توطئه سنجیده و سازمان‌یافته، اشغال و تخریب حسینیه شریعت اقدامی جسورانه و قابل ستایش از سوی دولت دکتر احمدی‌نژاد است که باید با ریشه‌یابی دقیق ماجرا و شناسایی انگیزه عاملان آن کامل شود. جسورانه از اینرو که گزارش فوق برخلاف جو سنگینی است که در پوشش مقابله با صوفیه و دفاع از حرمت و تقدّس شهر قم ایجاد شده بود. در گذشته نیز از این‌گونه اقدامات خودسرانه و مشکوک رخ می‌داد، که بعضاً تبعات سنگین بین‌المللی داشت، ولی مسئولین وقت در قبال آن سکوت و با حادثه‌سازان مماشات می‌کردند. دکتر احمدی‌نژاد با تشکیل کمیته فوق نشان داد که اجازه نمی‌دهد ماجراجویان خودسر یا دست‌های مشکوک در برهه حساس کنونی ماجراهای دیگری از این دست بیافرینند.


پی‌نوشت:

پس از نوشتن یادداشت پیشین، به سندی دست یافتم (عكس زير) که مؤید تحلیلم است دال بر غیرمعاند بودن دراویش گنابادی و حفظ حرمت آنان در سال‌های گذشته. این سند به امضای آیت‌الله محمد محمدی گیلانی، حاکم شرع وقت، است و به سال 1360 تعلق دارد.


نظرات كاربران :

این بنده شرمنده هم برای آنکه در محفل رندان دستی افشانده و نخودی در شله زرد افکنده باشم متن کامنتی را که زیر پیام نوروزی حضرت آقای دکتر تابنده برای این سایت فرستادم این جا هم میگذارم و تصمیم بر عرضه یا عدم عرضه آن را به دوستان محترم و خدمتگزار سایت وامیگذارم:

چهل سال پیش عبد الرحمان فرامرزی در مجله یغما نوشت ایران بهشت اقلیت هاست اما به شرط آنکه اقلیت،اکثریت راعصبانی نکند. فقرای گنابادی اززمان مرحومین سلطانعلیشاه و صالحعلیشاه و حاج سلطانحسین رضا علیشاه تازمان حاضر درکنار سلاسل دیگر از اویسی و ذهبی و خاکسار، و منشعبات و مدعیان جورواجور متعارض و متکالب قطبیت هرگروه، در این مملکت حضور داشته وچون همه مسلمان و شیعه و ایرانی بوده وهستندهرگز کسی متعرض آنان نبوده است. حتی وقتی خانقاه و تکیه و حسینیه جدا برای خود ساخته و خودرا از سواداعظم جداکرده اند مردم حداکثر قری زده اند ولی عملا کاری به آنان نداشته اند. به هر حال در این مملکت حتی مذاهب غیراسلامی وحتی علی اللهی ها هم حضور دارند و مراکز خاص خودرا دارند. صوفی و شیخی و اسماعیلی که اسوأ حالا از مذاهب غیراسلامی نیستند پس چرا مراکز مخصوص خودرا نداشته باشند. قدیم هاهر چندسال یک بار موجب کدورتی پیش میآمد و مثلا به دستور منوچهر اقبال که به سابقه ارادت پدر هوادار گنابادیها بود ملایی رادرگنابادبه جرم اینکه مثلا به این سلسله یا به مرحوم صالح که قطب آنان بودجسارتی کرده شلاقی می زدند ومدتی متشرعه و علما ازشما مکدر می شدند. اما مشکل مهمی پیش نمیآمد که گذشتگان این سلسله  مستظهر به لطف ارباب قدرت بودند و ملایان، مغضوب آن درگاه.

در مسأله قم، اما، موضوع اصلی  حضور دراویش نبودبلکه قدرت نمایی آنهابود نه فقط دربرابر متشرعه که در برابر متولیان شرع، آن هم در مرکز اصلی و قلب رهبری آنان. آن وقت توقع داشتند کسی متعرض آنها نشود؟ چرا؟ چون درویش هستند؟ آن هم درجایی که در دوقدمی مرکز آنان هم شاهد مرده و هم شاهد زنده بود که چنین درافتادنها حتی اگر از خودی تر ها هم باشد تحمل نمی شود.  آقای دکتر تابنده، حقوقدان هستند ومیشود باایشان بازبان قانون سخن گفت. در یک سخن، مدعایک کلمه بیش نیست. خواهش میکنم به آن توجه کنند:

درویشی "اتهام" نیست اما "مصونیت" هم نمیآورد.  

وقتی یک قمی که خیرخواه وبه گونه ای مدافع این جماعت است می گوید "من و خيلي هاي ديكر از وجود دراويش در قم اصلا خبر نداشتيم" پس این آقایی که میگوید "هرروز از كنار اين دراويش مي گذرم.اخلاق نكوي انان باعث شهرت و محبوبيت شان در قم شده بود" ظاهرا دارد با ما نادرویشی میکند.


بنده هم قمی هستم و میدانم که تعداد دراویش قم حداکثر به سی نفر نمیرسد. موقعی که مرحوم سید فخرالدین برقعی پس از فوت آقای سید محمد شریعت اجازه پیشنمازی از گناباد گرفت بنده یک شب به خاطر دوست همکلاسی ام که درویش بود به نماز ایشان رفتم. تعداد مأمومین از دوازده نفر تجاوز نمیکرد. معلوم نیست دراویشی که این آقا هرروز از کنارشان میگذرند کحا هستند که ما نمی بینیم. در میان هر قومی هم كم آزار و دوست داشتني هست وهم موذی و آب زیر کاه. عامه اهل قم به خصوص کسبه و اهل بازار به خاطر منابر و تعالیم مذهبی و حضور اهل علم ذاتا خیلی اخلاقی و در مقایسه با مردم جاهای دیگر بهترنداما اینکه اخلاق نكوي دراویش باعث شهرت و محبوبيت شان در قم شده باشدازآن حرفهاست. خدا شاهدست غرض توهین ندارم ولی تربیت شده های پای منبرها را درعمل درستکارتر یافته ام.  

بنده از قم مي نويسم و كسي هستم كه هر زو از كنار اين دراويش مي گذرم.انقدر كم آزار و دوست داشتني هستند كه باورتان نمي شود.اخلاق نكوي انان باعث شهرت و محبوبيت شان در قم شده بود.

دوستان عزيزي كه مي گويند صوفيان فتنه گري كرده اند كاش بگويند كدامين فتنه و كاش مدركي هم ارائه دهند.
حميدرضا

فی الواقع ازآقای شهبازی عجیب است. بحث اینکه دراویش گنابادی، شیعه اثنی عشری هستند یا نه چه ربطی به این مسایل دارد؟ دراویش که سهلند حتی اگر کسی بودکه برخی از مردم درواجبات مذهبی خود به نظر او عمل میکردند واو بنایی سر پا میکرد و برای قدرت نمایی 2000 نفر نفرات به قم می آورد و در مرکز ثقل نظام هیاهو به راه می انداخت وظیفه شرعی هر مسلمان معتقد، به عنوان ثانوی، آن بود که ولو با خشونت فیزیکی، آن مرکز را تعطیل وآن فتنه را سرکوب کند. مگر قصه مسجد ضرار را در قرآن کریم نخوانده اید؟  

من و خيلي هاي ديكر از وجود دراويش در قم اصلا خبر نداشتيم ولي اين كميته اي كه انقدر تعريفش را كرديد و حركت رييس جمهور: ايامقصران را تنبيه ميكند يا ضرر خانواده شريعت را جبران ميكند؟
وقتي عمل كردند بنويسيد

يك طرفه به قاضي رفته ايد

معلوم نيست انتخاب در دفاع از دراويش جه هدفي دارد
قضيه قم كه ديكر مرده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 0:35  توسط مجید   | 
نسخه چاپي خبر نسخه چاپي خبر

طي بيانيه اي؛

دفاع دکتر نورعلی تابنده (مجذوبعلیشاه) از تصوف و عرفان اسلامي



۱۸ فروردین ماه ۱۳۸۵    ساعت : ۰۶ , ۱۰
خبرگزاري انتخاب :
دکتر نورعلی تابنده (مجذوبعلیشاه) رهبر بيانيه اي را در دفاع از تصوف صادر كرد.

به گزارش خبرگزاري «انتخاب»،‌ متن كامل اين بيانيه در پي مي آيد:

هو

۱۲۱

بسم الله الرحمن الرحیم

ماه صفر سال ۱۴۲۷ قمری سپری شد و بهار و نوروز آمد . انشاءالله بشارتی را که صحیح یا سقیم منسوب به حضرت رسول اکرم (ص) برای خبر یافتن از اتمام ماه صفر به مسلمانان وعده داده بودند مشمول حال ما گردد . در ماه های محرم و صفر این سال ما همه سوگوار بودیم . سوگواری از ستمی که بر حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و شیعیان شد و حسینیه حسینی در مکان و شهر اهل بیت به آتش کشیده شد و آن حضرت و شیعیانش ملاک کلی تشخیص حق از باطل در همه زمان ها و مکان ها گردیدند . خداوند ما را در این سوگواری ماجور بفرماید . در ماه های اخیر متاسفانه به سبب حوادث واقعه برای فقرای این سلسله سوالاتی از دور و نزدیک مطرح گردید که موجب شد به صورت کلی موارد ذیل را در چند بند عرض کنم ؛ امیدوارم هر یک از برادران و خواهران مکرم با استمداد از عقل ایمانی خویش پاسخ های خود را بیابند :


۱. پیامبر اسلام و ائمه اطهار (ع) بنابر دستور قرآن مجید که می فرماید « واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا » ، در راه پرهیز از تفرقه مسلمانان و اتحاد آنان از هیچ کوششی دریغ نکردند . علاقه مندی به حفظ اتحاد بود که موجب شد علی (ع) به فرمایش خود : « فصبرت و فی العین قذی وفی الحلق شجا » ، در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشت ، صبر کند و ۲٥ سال خانه نشین گردد و سکوت کند و نیز توجه به همین مهم بود که باعث اعتلاء و توسعه اسلام در قرون اولیه اسلامی گردید . اکنون که مسلمانان از جوانب گوناگون مورد تهاجم قرار گرفته اند ، حصول این اتحاد بخصوص در داخل ایران بیش از هر زمان دیگر لازم و ضروری است ، از این رو باید نسبت به طریقه ها و سلیقه های مختلف مذهبی موجود در داخل اسلام که امری طبیعی است به تحمل و مدارا رفتار کرد و وجهه جامع مسلمانان را که شهادتین است مورد توجه قرارداد و کوشش کرد که یک نفر نامسلمان را مسلمان کرد نه اینکه به محض یافتن اختلاف ظاهری با فهم و سلیقه دینی خود حکم به انحراف دیگر مسلمانان داد .
۲. تصوف و عرفان اسلامی ، حقیقت معنوی اسلام و عین تشیع است و انتساب سلاسل صوفیه به حضرت علی (ع) و استقرار تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران از جانب آنان شاهد صدق این گفتار است ، لذا به صرف وجود اخباری ضعیف در ذم تصوف که انتساب آنها به ائمه اطهار (ع) نیز مشکوک می باشد ، نمی توان حکم کلی در ذم تصوف کرد . اگر این طور باشد اخباری که در ذم مجتهدان و علماء از ائمه بزرگوار (ع) نقل شده بسیار بیشتر از اخبار در ذم تصوف است و بدیهی است که منظور آن بزرگواران اجتهاد و علمی است که از معدن ولایت اخذ نشده و مخالف اوصاف اجتهاد و علم حقیقی است . درمورد تصوف نیز به فرض صحت آن اخبار ، مراد ایشان صوفیانی است که دارای اوصاف مذموم و ناماخوذ از مقام ولایت هستند .
۳. تلاش مشایخ حقیقی تصوف و عرفان در اصلاح اخلاق و تهذیب نفوس و تحکیم عقاید ایمانی بر محققان تاریخ اسلام واضح و مبرهن است . کشور ایران از قدیم الایام مهد تصوف و عرفان بوده است و حضور کتاب های عرفانی مثل مثنوی مولوی در کنار قرآن مجید درخانه ایرانیان گواهی بر این حقیقت است و در واقع به همین واسطه اسلام از ایران تا چین و مالزی و اروپای شرقی و آفریقا گسترش یافت . لذا مساله تصوف و عرفان حقیقی در ایران مساله ای دینی - ملی است و هرگونه تلاش در تضعیف آن منجر به نتایجی سوء در تضعیف دینی ، اخلاقی و فرهنگی ملت ایران خواهد شد .
۴. احترام و تجلیل علمای شیعه که مصداق مقبوله شریفه عمر بن حنظله هستند از قدیم الایام مورد تایید بزرگان این سلسله بوده است و همواره تاکید شده که در مسائل عملیه به هریک از ایشان که فقرا خود واجد شرایط تشخیص می دهند مراجعه کرده و تقلید نمایند . البته معظم لهم نیز بی شک در حدود تکلیفی که درآن مقبوله برعهده آنهاست ، و بنا بر تصریح رساله های معظم لهم شامل اعمال است و نه اعتقادات ، انجام وظیفه می کنند و تکلیف سنگین شئون مرجعیت علمی را به دور از جنجال های عامیانه در نظر دارند و مدافع حریم ایمانی اشخاص خصوصا مقلدان خود و حفظ اتحاد همه مسلمانان و گوینده شهادات هستند . بزرگان متقدم فقهای شیعه مثل قاضی نورالله شوشتری ، فیض کاشانی ، مرحوم مجلسی و از میان متاخران بزرگانی مثل مرحوم میرزای شیرازی و شیخ مرتضی انصاری همواره به بزرگان تصوف و عرفان احترام گذارده اند ولی متاسفانه از اواسط دوره صفویه سیاست حاکم درصدد ایجاد تفرقه و تشتت میان آنها برآمد ، با این همه همواره بزرگان طرفین سعی بر رفع القای این تفرقه داشتند .
۵. برخلاف آنچه شهرت یافته است ، اسلام ، دین سلام و صلح است . کلمه اسلام ماخوذ از سلام است و سلام نیز از ریشه سلم است که هم به معنای آرامش درونی و هم صلح خارجی است . از این رو به فرموده نبی اکرم (ص) مسلمان کسی است که دیگر مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند . در قرآن مجید درعین اینکه در مقامی می فرماید در مقابل عداوت دیگری مقابله به مثل کنید ، در آیه دیگر به ترتیب دعوت به فرو خوردن خشم و سپس عفو بر دیگران و در بالاترین مرتبه دعوت به احسان می کند و از میان همه این مراتب می فرماید: « و الله یحب المحسنین » ( خداوند احسان کنندگان را دوست دارد ) . در تصوف و عرفان اسلامی از همه برادران و خواهران ایمانی توقع می رود که بکوشند در مقابل خشونت ناروا به احسان رفتار کنند و در مقابل تقدیم گل ضربه آجر را تحمل نمایند و جهاد اصغر را به جهاد اکبر تبدیل نمایند . همین کوشش معنوی است که در تصوف و عرفان مهم ترین اجابت دعوت « من انصاری الی الله » بزرگان دین محسوب می شود .
۶. احترام به اماکن مقدسه همه ادیان الهی از دستورات موکد اسلام است و پیامبر اسلام (ص) در همه جنگ ها به مسلمانان در این باره توصیه اکید می فرمودند و حتی در شریعت اسلام خواندن نماز مستحب در معابد یهود و نصاری دستور داده شده است . شارع مقدس اسلام وقتی نسبت به اماکن مقدس ادیان دیگر غیر از اسلام چنین دستور داده است ، به طریق اولی در داخل اسلام حفظ حرمت این اماکن اعم از حرم های شریف ائمه اطهار (ع) یا مساجد و حسینیه هایی که به نام بزرگان بوده و در آنها نام آن بزرگان برده می شود ، مورد تأکید بیشتری است . هرگونه قشریت و تعصب فکری به هر صورت که حمله و تخریب این قبیل اماکن شریف و ایجاد تفرقه و دشمنی میان گروه های مسلمان را تجویز می کند ، برخلاف تعالیم اسلام می باشد و از جانب مسلمانان آزاداندیش مردود است . اگر خدای ناکرده تعلیم دهندگان جامعه جهل و تعصب را ترویج و تعلیم دهند تا با استفاده از آن ، جهال و متعصبان را به هوای نفس به تخریب خانه مقدسی وادارند روزی همان ها بر مربیان خویش خواهند شورید .
۷. حکمای بزرگ فصل ممیز انسان از دیگر حیوانات را عقل دانسته اند . عقل ایمانی یعنی عقلی که مهتدی به هدایت ایمان است ، موهبتی الهی است که می تواند وظایف اجتماعی ما را در زمانه ای که بیش از همیشه حق با باطل مشتبه شده است ، معین کند . همین عقل است که شر را از خیر تشخیص می دهد یا میان دو شر آن را که شرتر است ، درک می کند . پس باید این عقل را پاس داشت و در فهم مسائل و رفع جهل و نادانی که مستمسک استثمار بوسیله بیگانه است به آن مراجعه کرد .
۸. در مورد حق الله ، خداوند که کریم و بخشنده است ، فرمود : « ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر مادون ذلک لمن یشاء » یا اینکه می فرماید: « ان الله یغفر الذنوب جمیعا » . اما حق الناس را خداوند به صاحب حق اعطا کرده است و لاغیر .


نکاتی که عرض شد هیچ کدام جدید و نو نیست و جزء اصول تصوف و عرفان در دستور همه بزرگان سلف این سلسله به اقتضای زمان بیان شده و فقط از جهت تذکر و یادآوری مجددا اظهار گردید .

امیدوارم حضرت حق تعالی شانه ما را موفق بدارد که در سال جدید به بصیرت و دانایی پیرو تعالیم دین مبین اسلام باشیم .


و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

فقیر حاج دکتر نور علی تابنده مجذوبعلیشاه
اول ربیع الاول ۱۴۲۷ قمری
مصادف با هجرت پیامبر از مکه به مدینه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 0:30  توسط مجید   | 

شاید روزهای سخت زیادی توی زندگی هر کسی باشه . من دیروز یکی از سخت ترین روز های زندگیم بود علتش باشه واسه خودم . اما ای کاش جایی بود که میشد رفت و همه عقده ها رو اونجا خالی کرد . دلم میخواد فریاد بزنم . یه چیزهایی هست که آدم نمیتونه واسه کسی بگه حتی واسه خودش هم نمیتونه تکرار کنه . و تحمل اون چیز ها چقدر سخته .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 23:51  توسط مجید   | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 1:11  توسط مجید   |